مَنطقی به نظر میآد، وقتی از پُشتِ شیشهی کثیفِ اُتوبوس به زندگی نگاه میکنی، کثیف به نظر بیاد؛ مَنطقی به نظر میآد، وقتی عینکِ افکارت بدست آدمای کثیفِ زندگیت کثیف شه، همهچیز ناخودآگاه کثیف به نظر بی
برچسب:
نویسنده: پندار امینی
مستور میگفت: "نوشتنِ نامه برای یک دوستِ دور؛ خیلی دور، آنقدر دور که حتی وجود خارجی هم نداشته باشد!" و حالا که بیشتر دقت میکنم آنقدر از زندگیام دور افتادهای که دیگر مطمئن نباشم، تو یک انسان بودی
برچسب:
نویسنده: پندار امینی
از نور باید ترسید یا تاریکی؛ تاریکی همیشه وجود خواهد داشت، زیرا نور است که تاریکی را پنهان میدارد؛ شاید میپنداشتی که نور عاملِ ایجاد سایه است، اما سایه است که مسیرِ حرکتِ نور را نشان میدهد؛ حتی اگر
برچسب:
نویسنده: پندار امینی
قلبا که شکست، کمر که شکست، زانو که شکست، اونوقت من یک زمین خوردهی پیرم؛ میتونی روبهروم بشینی و اوجِ نفرت رو توی چشام ببینی؛ قلاده به دست که اومدی سَمتم تا ببینی چطور رامت میشم، یکبار برای همیشه
برچسب:
نویسنده: پندار امینی
شاید فردایی باشد، شاید نیز نباشد؛ بودنهایمان را زندگی کردیم و امروز، فصلِ دیگری از فرداهایمان آغاز شده است؛ فردا را که آغاز کردی، به سمت آن درختِ پیر و فرتوتِ پاییزی رهسپار شو، به سمتِ آن مفلوکِ عری
برچسب:
نویسنده: پندار امینی
دُرست در راستای پنجرهی چوبیِ اتاقمان، چند فوت آنورتر، مغازهی گُلفروشیِ کوچکی کارش را آغاز کرده است. دخترکِ جوانی با پیکری سفید، موهای بور، چشمانی آبی، گونههایی کموبیش ککومَک و لبخندِ زیبایی که
برچسب:
نویسنده: پندار امینی
سرریزِ کلمات درونِ دلم، بیشتر از هزارتویی است که درونِ افکارم چنبره زده است، گاهی نمیدانم که چه میخواهم، تنها چشمانم را میبندم و اجازه میدهم افکارم تمام کلمات را ذرهذره بر روی برگِ سفیدِ کاغذی با
برچسب:
نویسنده: پندار امینی
تو فکرت چی میگذره به جز دوز و کلک؟ نقشه میکشی، مُهره میچینی، انگار که زندگی واقعا یک بازیِ شَطرنجه، کیش نکنی مات میشی، نه فقط مات، زندگی همینه، کیش و مات! باید فرار کنی از چیزی که گرفتارشی، هر کسی
برچسب:
نویسنده: پندار امینی
طرف میگفت: "هر وقت سوارِ مترو میشم، همیشه توی شلوغی، دنبالِ چهرههای آشنا میگردم"؛ گاهیوقتا این حرفش عجیب منو به فکر فرو میبره؛ یعنی من هم باید چشم انتظار توی شلوغیِ مترو دنبالش بگردم؟ به نظرت چن
برچسب:
نویسنده: پندار امینی
مثلِ آخرین ثانیههای نفسزدن، برای رسیدن به آخرین خروجیِ موجود، بعد از شنیدنِ آخرین زنگ؛ مثلِ بیرون آمدنِ آخرین کمککننده، برای بیرون کشیدنِ آخرین قربانی، بعد از فرو ریختنِ آخرین آوار؛ مثلِ عرقریختن
برچسب:
نویسنده: پندار امینی
- فقط آهنگِ روسی همراه با یک شیشه ودکا+ اما من که الکُلی نیستم!- مگه ودکا الکُله؟+ اگه الکُل نیست پس چیه؟- نمیدونم اما شنیدم خوب داغ میکنه+ خب چایی هم خوب داغ میکنه!- نه خب این یکجور دیگه خوب داغ
برچسب:
نویسنده: پندار امینی
خورشیدِ سالهای نهچندان دورِ من؛ زمانی برایت همچون زمینی بودهام که تو در آن روزی میتابیدی، و همچون ماهی بودهام که شبانگاه به آن معنا میبخشیدی؛ روزهای نهچندان دوری که قلبی درونِ این سینه میتپی
برچسب:
نویسنده: پندار امینی

خیلی دلم میخواد وقتی شبِ اوّلِ قبر، نکیر و مُنکر اومدن بالای سَرم و ازم پرسیدن: "بدنت را در چه راهی صَرف کردی؟"، رو کنم بهشون بگم: "کسی اینجا یک نخ سیگار داره؟"؛ اولِ شب، توی سَرما خیلی میچسبه! بعد سهتایی با هم بشینیم روی قبر و بیخیال همهچیز و همهکس، چند پوکِ تلخ از توتونِ سیگار واموندمون بگیریم و فراموش کنیم، توی این گیر و دار، چی قراره سَرِ هممون بیاد.![]()
برچسب:
نویسنده: پندار امینی

یادمه یکی یکجا ازم پرسید: اگر یکی صدمیلیون دلار پولِ ناقابل رو بذاره جلوت و بهت بگه همش مال تو؛ با این همه پول چیکار میکنی؟ پوزخندی بهش زدم و گفتم: میشینم روی صندلی راحتیم و یک سیگار میذارم گوشهی لبم، و در حالی که دارم سوختنِ پولهامو غرقِ در بنزین، وسطِ گولهای از آتیش تماشا میکنم، از تباهشدنِ زندگیم، نهایتِ لذتم رو میبرم.![]()
برچسب:
نویسنده: پندار امینی
برچسب:
نویسنده: پندار امینی