خرید بک لینک

درباره سایت

نامه ای برای فابرکاستل

امکانات وب

به هر فلاکتی بود بالاخره رسیدیم اون بالا؛ عرق بود که فقط از پیشونیمون سرازیر می شد؛ جای واقعا بکری بود؛ نسیم خیلی خنکی می وزید و به خودت که میومدی شهر بود که فقط زیر پاهات جولان می داد؛ یکم که نفسش جا اومد برگشت بهم گفت: خب، اینم بالاترین نقطه ی شهر، دقیقا همونجایی که قولشو داده بودم؛ یه نگاه دوباره ای به شهر کردم و گفتم: عجب جای سقوطیه! چشمام به شهر بود ولی احساس کردم میخ شده بهم، سرمو که برگردوندم دیدم زل زده تو چشام، همون نگاه همون لبخند، پرسید: چرا سقوط؟ گفتم: این یه اصله، هر وقت به بالاترین نقطه ی زندگیت برسی قدم بعدیت سقوطه! پرسید: دوست داشتی الان اون پایین باشی؟ لبخند سردی زدم و گفتم: اما من هنوزم اون پایینم؛ نگاهی بهش کردم و گفتم: به نظرت تغییر نکردم؟ یه نگاهی بهم کرد و گفت: چرا، چاق تر شدی! گفتم: اره خب، زندگی عجیب ساخته! گفت: ساختی یا سوختی؟ خندم گرفت با حرفش؛ گفتم: چه فرقی می کنه، بسوزی هم باس بسازی! دست کردم تو جیبم و دو نخ سیگار در آوردمُ گرفتم سمتش؛ گفتم: انتخاب کن! یه نگاهی بهم کرد و گفت: این دو تا که هر دوش یه مارکه! بهش گفتم: دقیقا، گاهی وقتا چاره ای جز این نداری! زندگی با آدم روراسته، تو چی؟ یه نگاهی بهم کرد و گفت: نمیدونم... راستی، میای جیغ بکشیم؟! لبخندی زدم گفتم: جیغ؟! هوووووم، بریم...


برچسب: نویسنده: پندار امینی تاريخ: شنبه 7 اسفند 1395 ساعت: 23:29

صفحه بندی