تواهی - تاریخ: 1397/10/22 ساعت: 6:24
آفتاب، بار دیگر طلوع میکند و رُخ دیگری، درون آینهی شیشهای پدیدار میگردد. آینه میخندد و رخ میبیند و دیگری هیچ نمیگوید. آینه اینبار بلندتر میخندد و رخ بیتوجه به واکنش او، دیگری را درون آینهی
نسخ - تاریخ: 1397/10/22 ساعت: 6:24
هوای گرمُ، سایهی درختُ، بَعدازظهرِ تکراری؛ سیگار رو لبمُ، سَرَم توی دستام جا خوش کرده بودند؛ اینقدر ترافیک فکری توی سرم ویراژ میداد که دلم میخواست کل روز رو پاکت به پاکت و ثانیه به ثانیه توی همین ه
گجسته - تاریخ: 1397/10/22 ساعت: 6:24
غروبِ پاییزی هم هوایِ خسته و بارانیِ دلِ غمگینِ من است، آنگاه که کاسهی برگشتنات، زیر بارانِ سیلآسای پاییزی، همچون کاسهی صبرِ دلم، هر لحظه لبریز و لبریزتر میشد و سوءقصدِ رفتنات، درون اتوبوسِ شیش
مطر - تاریخ: 1397/10/22 ساعت: 6:24
این داستانِ غمانگیز زندگیِ من نیست، این دقیقا نقطهی عطفیست که حقیقتِ درونیِ مرا روایت میکند؛ رهگذری تنها با پایی پیاده، همراه با یک بارانیِ بلند بر تن، زیر بارانی سیلآسایی تند، بدونِ چتر، با دستان
نعت - تاریخ: 1396/7/4 ساعت: 10:36
بهش گفتم: صفات به حرف نیست، بلکه براساس عمل هر موجوده که سنجیده میشه؛ اینکه تو حرف از عمل نیکو و درستکاری بزنی اما در عمل خلاف این حرف ها رو ثابت کنی، در واقع عمل توئه که باعث میشه شخصیت اصلیت به معرض نمایش گذاشته بشه؛ انسان ها همیشه یاد گرفتن که مردم رو براساس چیزی که می بینن قضاوت کنن و این دیدنی ...
بیم - تاریخ: 1396/7/4 ساعت: 10:36
و من درون این سکوت، صدایی را کم دارم که تیک تاک ثانیه های از دست رفته را به خاطرم می آورد. عجول نباش، دور نشو، کمی با من بنشین؛ بنشین و با من کمی چای بنوش و قدری همانند گذشته ها با من بخند؛ زندگی در گذر است و بگذار ثانیه هایت خاطرات به یاد ماندنی شود تا بعدها روایت شب های دلتنگیمان را به ارمغان بیآو...
انهزام - تاریخ: 1396/6/28 ساعت: 13:52
گاهی اوقات گیجی و منگی جزوی لاینفک از وجود واقعی توست و هر چه قدر خواستار تغییر در این مثلث برمودای ذهن هستی، بیشتر و بیشتر از قبل دنیای وارونه را به دور خود دور می زنی! گاهی اوقات سقوط در یک قدمی توست و مرگ همچون چالش نهنگ آبی تو را می خواند و در کمال ناباوری به جای پیدا کردن راه درست، چشم هایت را ...
قیلوله - تاریخ: 1396/6/28 ساعت: 13:52
از طرفدارانت با همه وجودت متنفر باش، چون اونا خود خواسته کاری رو باهات میکنن که هیچ دیکتاتوری با هیچ انسانی نکرد؛ اونا شربتی رو بهت می خورنن به اسم شهرت که باعث میشه به طور موقت یادت بره هر بالایی پایینی داره و اینقدر بالا و بالا می برنت که همیشه در خاطرت ثبت شده باقی بمونه که زمین سفت چه درد وحشتنا...
وعظ - تاریخ: 1396/6/17 ساعت: 0:47
فرزندم، دروغ بیماری عصر ماست؛ همیشه تو را به راستگویی تشویق کرده ام تا آگاه باشی و بدانی که ذات واقعی هر چیز در راستگویی نهفته است، اما امروز که تو را اینگونه سربلند و سرافزار می بینم و به عینه شاهد این هستم که چگونه برای شروع یک زندگی نو آماده ای، به تو وصیّت می کنم که دروغ را در این مرز و بوم اندو...
یاغی - تاریخ: 1396/6/4 ساعت: 3:15
بهش گفتم: جلوی آب رو نباید گرفت؛ آب جاریه، بی هدفه، اون فقط یاد گرفته که بره، هر چقدرم جلوش سد بسازی، هر چقدرم این سد رو بلند و بلندترش کنی، در نهایت یا از روت رد می شه، یا اینقدر روت سنگینی می کنه که از درون بشکنی؛ اون روز، روزیه که همه چیز رو به خاک و خون می کشه، جوری که زیر سیل عظیمش به فجیع ترین...
انتحار - تاریخ: 1396/5/28 ساعت: 0:12
بی محابا، با نهایت سرعت، جاده ها رو به وحشیانه ترین شکل ممکن می درم؛ صدای موتور عجیب دیواره های ماشین رو به لرزه در میاره و دستام با نهایت ترس، دست از روی فرمون سرنوشت برنمی داره؛ جاده ها خالصانه التماس می کنن و مردم بهت زده به فردایی نامعلوم دور شدنم رو به مسخره ترین شکل ممکن نظاره می کنن؛ اما این ...
آز - تاریخ: 1396/5/16 ساعت: 17:49
بخشیدن و گذشتن رو از دراکولاها یاد گرفتم، از موجوداتی که نیازاشون رو با قربانی کردن و خوردن خون آدما برطرف می کنن! قربانی کردن و کشتن و خوردن خون آدما دقیقا مثل حریص بودن انسان ها توی انجام خیلی از کارهاست، شاید اوایل انجام اینکار خیلی براشون لذت بخش و تازه باشه اما هر چی که می گذره این ویژگی تبدیل
ویرگول - تاریخ: 1396/5/16 ساعت: 17:49
حسم مثل حس یه پیرمرده خسته است؛ خسته با یه لیوان قهوه تلخ، با یه نخ سیگار گوشه لب، با یه پتوی گرم روی پاهای سرد، زل زده به شومینه ی گرم و لم داده به صندلی چرمی نرم که صدای ثانیه ها رو تیک به تاک می شنوه و نزدیک شدن لحظه های آخر مرگشو طلب می کنه!حسم مثل حس مزخرف یه مال باخته است؛ نشسته توی حموم گرم و
ذهول - تاریخ: 1396/5/16 ساعت: 17:49
از دور شبیه به یه دودکش متحرک جلوه می کرد، نزدیکش شدم و خودمو کنارش جای دادم؛ حالا فاصلمون کمتر از نیم متر می شد؛ سنگینی نگاهش در حدی بود که بیشتر از غصه های زندگیم روی دوشم سنگینی می کرد؛ دست کردم تو جیبم و یه نخ از اون سیگارهای همیشگی رو در آوردم و گذاشتم گوشه ی لبم، تا روشنش کردم صداش در اومد؛ رو
دموکراسی - تاریخ: 1396/4/13 ساعت: 18:04
تق تق تق؛ دادگاه رسمی است؛ نامبرده به علت دلبری زیاد، محکوم می شود به حبس ابد توی آغوش دلبرانه ی یار. هی تو، تویی که زندگیم رو رنگ دادی، جات همیشه همین جاست، پشت میله های فلزی قفسه ی سینه ام، توی بهترین جای قلبم، بهش عادت کن که اینجا امن ترین نقطه ی دنیاست، اسیرش که بشی دیگه هیچ راه فراری نیست؛ انتخ
واهمه - تاریخ: 1396/4/3 ساعت: 2:47
زنگ انشاء - اپیزود آخر:انسان ها بهترین و خطرناک ترین مُسکن های روی زمینند؛ آنها به قدری آرامش بخشند که آماده ای تمام روزت را در کنار آنها سپری کنی و به قدری خطرناک و اعتیادآورند که نبودشان زندگیت را با خاک یکسان می کند. آنها در دسترس ترین داروهای روی زمینند که می توان به راحتی به آنها دسترسی پیدا ک
موقف - تاریخ: 1396/3/26 ساعت: 19:01
منم و یک چمدان بزرگ پر از دوست داشتنت، مسافر راهیم که مقصدی ندارد، زل زده به یک نقطه، به محلی نا معلوم که نگاه سردت را به خاطرم می آورد. منم و یک شب پاییزی و دستانی سرد، گرمایی که به فراموشی آرام می رود، پلک می زنم که بدانی وقت رفتن است، مرده ای که هرگز مرا به یاد نمی آورد. منم و یک دل سیر پر از دلخ
تهلکه - تاریخ: 1396/3/19 ساعت: 6:16
زندگی نشد نخواهد داشت اگر امپراطوری قلبم متعلق به کس دیگری جز تو باشد؛ در این مختصات صفر، سربازانی آماده نبرد با کسانی هستند که علیه این تمدن قدمی بردارند؛ پنبه را از گوش هایت بردار تا واضح تر بشنوی صدای شیپور قلمروی را که برای جنگ دندان می خاید و فریاد می زند: "نزدیک نشوید؛ این امپراطوری متعلق به
نفرت - تاریخ: 1396/3/19 ساعت: 6:16
اون یکی خطاب به بغلیش [در حالی که داشت قوطی نوشابه رو توی دستش له می کرد]: "می دونی مرد، من از آدم های قانونمند خیلی بدم میاد، اونا از هر چیزی سر در میارن، می دونن توی اون کتاب کوفتی چی نوشته، حتی بند به بندشم برات از بَرّن! اینقدر تو کارشون جدی و گوشت تلخن که حتی نمیشه با یه بشکه عسل قورتشون داد؛ ا
سرشت - تاریخ: 1396/3/2 ساعت: 7:41
گرمای شدیدی حاکم بود؛ ما توی صف بانکی برای انجام یه سری کارهای اداری ایستاده بودیم و توی موجی از شلوغی به این سمت و اون سمت کشیده می شدیم؛ توی این گیر و دار رو کردم بهش و گفتم: "تا حالا به تفاوت بین شهرت و قدرت فکر کردی؟ تا حالا فکر کردی این دو کلمه