مطلق - تاریخ: 1396/2/27 ساعت: 2:42
زندگی بعضی از آدما مثل عدد صفر می مونه؛ یه طرد شده ی منع شده ی تو سری خورهِ هنجار شکن که نه تنها ارزشی ندارن، حتی هیچ جایگاهی هم توی اجتماعِ به اصطلاح متمدنِ امروزی ندارن! اون ها هیچ وقت ایده آلی توی زندگیشون نداشتن و هیچ موقع حتی برای یک بار هم که ش
حکم - تاریخ: 1396/2/18 ساعت: 3:00
مرد سرمایه داری تنها با همسرش در شهری زندگی می کرد؛ او فرزندی نداشت و به هیچ کس ریالی کمک نمی کرد. در عوض قصابی در آن شهر بود که به نیازمندان گوشت رایگان می داد. روز به روز نفرت مردم از شخص سرمایه دار بیشتر می شد. مردم هرچه او را نصیحت می کردند که
سمع - تاریخ: 1396/2/16 ساعت: 23:12
بهش گفتم: همیشه میگن حرف زدن و نوشتن آدما رو آروم می کنه اما اگه از من بپرسی خیلی مطمئن بهت میگم: "همه ی اینا کشکه!"؛ خیلی وقتا پیش اومده توی شبکه های مجازی با من ساعت ها حرف بزنی و احساس آرامش کنی؛ احساس آرامش کنی و بهم بگی: "فابر، مرسی که هستی"، ا
عسس - تاریخ: 1396/2/16 ساعت: 23:12
هوای تاریک و سیگارِ روشن و خلوت دو نفره؛ باد خنکی می وزید و توی این هوا هیچ چیز به جز گرفتن چند پوک سیگار حالمو بهتر نمی کرد؛ مثل همیشه از بالای پشت بوم به خیابون پر از ماشین خیره شده بودی و به طرز مسخره ای مثل موش توی خودت پیچیده بودی؛ بهت گفته بودم
نمط - تاریخ: 1396/2/16 ساعت: 23:12
دو، ره، می، فا، سو، لا، سی؛ به این گیتار نگاه کن، به سیم های قشنگش، به خوش دستیش و دستایی که قراره اینو بنوازه؛ همه اینا همیشه دست توی دست هم میده تا موزیک قشنگی نواخته بشه اما لزوما چه کسی می تونه با این گیتار اینقدر خوب بنوازه؟ قطعا کسی که با همه ی
ضیق - تاریخ: 1396/2/16 ساعت: 23:12
شاید بهم حق بدی شایدم نه، اما بزرگترین معضل زندگی ما آدما این بوده که هیچ وقت نتونستیم به بالا سریمون اعتماد کنیم؛ با اینکه همیشه آثار بودنشو توی زندگیمون دیدیم و حس کردیم اما همیشه با خودخواهیِ تمام، چشمامون رو بستیم و بی راهه رو انتخاب کردیم! بهش
بوق سگ - تاریخ: 1396/1/27 ساعت: 8:36
همیشه ادعام می شد توی این قضیه که هیچ کسی توی قلم به گرد پای منم نمی رسه چون همیشه معتقد بودم به این اصل که من برای نوشتن هیچ حد و مرزی ندارم و دوری می کنم از هر چی چهارچوبه، و چنگ میزنم به چهارچوب بی انتهای خودم که مطمئنم فراتر از افکار محدود شده ی همه ی آدماست؛ خیلی ها سعی می کردن با زیر سوال بردن
نمک - تاریخ: 1396/1/12 ساعت: 5:11
بهش گفتم: هر وقت دری به سمتت باز شد هیچ وقت بی تفاوت از کنارش نگذر، بلکه اول بایست و خوب بهش فکر کن و بعد تصمیم بگیر می خوای از کنارش رد بشی یا نه! زمانی که یکی درهای قلبشو به روت باز می کنه بدون اینقدر به درونش نفوذ کردی که می خواد تو رو به امپراطوری قلبش راه بده؛ هیچ وقت با خر بازی هات باعث سقوط ا
بوف - تاریخ: 1396/1/12 ساعت: 5:11
متولد فصل بهارم، ولی هیچ وقت بهار رو توی زندگیم نداشتم و ندارم؛ تقویم دیواری هم اینقدر کنج خونه بیداد کرد که خودشم یادش رفت یک سال چهار فصل داره، نه دو فصل! ساعتم عینهو قلب تو سینم، اینقدر زد که تا پایان فصل بعد به خواب عمیقی فرو رفت؛ این اتاقم دیگه چهار کنجش بیانگر ایست زمانه؛ اینجا نه زمانی سپری م
ریم - تاریخ: 1395/12/25 ساعت: 1:26
پرده ها رو کنار نزن؛ من همونیم که با رضایت خاطر تاریکی رو انتخاب کرد؛ بی حرکت یه جا واینستا، صدای موزیک رو بالا ببر که اینجا فی الواقع قلبی به سختی درد داره جون میده! دروغ چرا، به طرز عجیب و خاصی رسیدم به اوج خنثایی؛ دارم توی درون خودم به فراموشی سپرده میشم؛ نمی دونم کجای این داستان به خواب عمیقی ف
لس - تاریخ: 1395/12/25 ساعت: 1:26
آیینه می خندد، سکوت می شکند، زمان تار می شود و سایه ها کناره میگیرند. به کدامین سو رهسپار شوم پروردگارا وقتی زندگی را از بیخ و بن سراب می بینم. تشنگی امانم را بریده است، اینگونه که شروع نکرده عطش پایان را دارم. اینجا افق مردی است که ایستاده می خندد، در مقابل انعکاس نوری که به حقیقت آن اعتقادی ندار
فرتاک - تاریخ: 1395/12/7 ساعت: 23:29
دوران دبیرستان بود؛ با یکی از رفقای قدیمی توی یکی از دبیرستان های سطح پایینِ شهر ثبت نام کردیم و با اینکه اوضاع بچه های اونجا زیاد جالب نبود اما همینکه کنار هم بودیم و خوش می گذروندیم خدا رو شکر می کردیم. اون سال درگیر یه ناظم خیلی تند اخلاقی شده بودیم که با اینکه بیرون از مدرسه آدم خیلی با اخلاق و ...
مرئی - تاریخ: 1395/12/7 ساعت: 23:29
به هر فلاکتی بود بالاخره رسیدیم اون بالا؛ عرق بود که فقط از پیشونیمون سرازیر می شد؛ جای واقعا بکری بود؛ نسیم خیلی خنکی می وزید و به خودت که میومدی شهر بود که فقط زیر پاهات جولان می داد؛ یکم که نفسش جا اومد برگشت بهم گفت: خب، اینم بالاترین نقطه ی شهر، دقیقا همونجایی که قولشو داده بودم؛ یه نگاه دوباره...
ایضا - تاریخ: 1395/10/26 ساعت: 15:35
باور کن منم باور ندارم به این باورهای الکی؛ باور کن منم امیدی ندارم به این امیدهای آبکی؛ باور کن اون که عمیقا گفت درکت می کنم، بدون ناخواسته خودشم حامله است از این زندگی خرکی! باور کن جایگزین تنهایی و درد، شب های تاریک و سرده، دستای خالیمون رو تنها جیب های تهیمون پر کرده؛ اون که با بی رحمی رفت نتیجش...
تورایه - تاریخ: 1395/10/26 ساعت: 15:35
آخرای پاییزه؛ لمس تر از همیشه روی پیاده روهای سخت سنگی قدم برمی دارم و به صدای خش خش لاشه های برگ های مرده گوش فرا می دم؛ باد سردتر از همیشه لا به لای موهای کوتاه مردانه ام جولان میده و من با زیپ بالا کشیده و دستای غلاف کرده توی جیب، بی تفاوت تر از همیشه، زل به نقطه ی نامعلوم، مسیر نامتناهیم رو پیش ...
وازدگی - تاریخ: 1395/10/26 ساعت: 15:35
بی اجازه بلندش کرده بودم؛ شاید با خود می پنداشتم که زرنگی است اما خود خوب می دانستم که همه آنها ناشی از فکر بیماری است که هیچ جوره نمی تواند حس پر از خواهش درونم را ارضا کند. شاید در نگاه اول مانند روزهای قبل شبیه به لیوان قهوه می آمد، اما آن روز به نظرم رنگی به مثال زهر و بویی بسان خیانت می داد. دی...
کیش - تاریخ: 1395/10/26 ساعت: 15:35
دلخوش قمار زندگی هستی وقتی تاس رو می گیری توی دستتو با یه تکون شدید همشو می ریزی روی زمین، به امید اینکه بخت باهات یار باشه و شیش در خونتو محکم بزنه، تا با صدای بلند -جوری که همه بشنون- داد بزنی: "نگفتم امشب شانس با منه"، اما حواست نیست که شانس هیچ وقت مسیر زندگیتو تعیین نمی کنه، فقط یه فرصت دوباره ...
اجابت - تاریخ: 1395/10/26 ساعت: 15:35
به جرات - از نظر درسی- یکی از ضعیف ترین دانش آموزای کلاس بود؛ قدِ بلندُ دستای استخونیُ لاغری داشت و بعضی کلمات رو نمی تونست درست ادا کنه ولی با این وجود خیلی آروم و شمرده شمرده حرف می زد و همیشه یه خنده کاریزمایی روی صورتش بود، از اون خنده های زشتی که به صورتش نمیومد اما به طرز عجیبی خواستنیش می کرد...
تابو - تاریخ: 1395/8/17 ساعت: 8:38
زندگی با طعم موهیتو؛ با طعم لیمو نعناع؛ با هر طعمی که تو دوست داری و می پرستی. روز اولی که پام به سوپرمارکت باز شد، من بودم و یه عالمه حسرت، یه عالمه چیزهای نخورده که هیچ وقت پیش نیامده بود تستش کنم. به خودم قول دادم هر وقت اولین حقوقمو گرفتم، اینقدر از تک تک این وسیله ها بخورم که هر وقت از کنارشون ...
خلسه - تاریخ: 1395/7/23 ساعت: 18:51
دچار یک مستی غریب بودم، مستی و مستانگی بدون الکل، مثل وقتایی که گیجی بدون آنکه بدانی چرا؛ نمیشناختمش، جلوتر رفتم و گفتم: هی تو؟! شنید و با تعجب برگشت؛ گفتم: تو، تو شبیه خاطراتم هستی، با تعجب پرسید: کدام خاطرات؟ گفتم خاطراتی که رفت ولی هنوز هم در بطن وجودم حضور دارند، تبسمی کرد و گفت: خب؟ گفتم: اجازه...